Saturday, January 11, 2003

دوستي بهم نوار كنسرت فرهاد راهديه داده. چندشب است كه ؛فرهاد؛ي شده ام. كنسرت سال 1995 در كلن.
با دست هاي ورم كرده پيانو مي زند. اما صدايش همانطور جادويي است. كلمات را همانطور محكم و كامل ادا مي كند. متواضع است و مهربان. .وقتي گنجيشگك اشي مشي رامي خواند و مردم اول آهنگ برايش دست مي زنند لبخند مي زند و من گريه ام مي گيرد.
وقتي مي خواند:
...
كي ميگيره فراش باشي
كي مي پزه آشپز باشي
كي مي خوره حاكم باشي...
فكر مي كنم كه اگر فراش باشي و آشپز باشي ها نبودند حتما حاكم باشي از گرسنگي مي مرد.

وقتي مردم دست ميزنند و دم ميگيرند: دوباره.دوباره....و او صبر مي كند و با تواضع مي گويد چشم...عصباني مي شوم كه چرا پيش ما نيست؟
...يعني هپاتيت سي اينقدر صعب العلاج بود؟
وسط آهنگ ها بلند مي شود و براي خودش آب مي ريزد و مي خورد و عينكش را مي زند و باز مي خواند

يه شب مهتاب
ماه مي ياد تو خواب

.....
و باز مردم دست مي زنند و باز او لبخند مي زند. با كت مشكي اش ... با سياه جامه و موي سپيدش... باعينكش..با دست هاي ورم كرده اش...
و من به همه آنها كه آنجا بودند حسوديم مي شود و باز گريه ام ميگيرد.
ديگر شاملو نيست...احمد محمود نيست..فرهاد نيست...
آيا بهار كه شد بذري مانده كه از آن گلي هم بشكفد؟




Comments: Post a Comment



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?